تبليغاتX
" href="rss.aspx" />

وبلاگ رسمی دوره سیزده دبیرستان مفید دو
سلام.فقط ۳تا چیز:

۱ـ بخشش خداوندی که در آن هیچ سایه ای از حسد دیده نمی شود چون بر خود بجوشد زیبایی های جاودان را پدید خواهد آورد که در هر سو به روشنی خواهد درخشید.

                                                                                           دانته

ماه شعبانمون مبارک.کاش مرحوم دانته می دونست کی وقت خدا اختصاص داره برای همین کار! همون طور که اعراب جاهل به تجربه بهش رسیدن...

 ۲ـ اگر کسی خواهان نام من است مرا لیه می خوانند ومن تمام اوقات خود را به بافتن حلقه هایی از گل با دستان ظریفم می گذرانم تا آن هنگام که در برابر آینه می ایستم مایه شادمانی من شوند.خواهر من راشل تمام روز را در برابر آینه خود نشسته است و هرگز کنار نمی رود،او عاشق آن است که در رویای چشمان زیبای خود باشد،من عاشق آنم که با دستانم خود را زیبا کنم. اواز اندیشیدن لذت می برد و من از عمل.

                                                                                           دانته

۳ـ به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد.

                                                                                           دانته

اگه مثل من دوست دارین ماه رمضونو فقط گرسنگی بکشین این ماه (مثل ماه قبل) فرصت خوبی برای از دست دادنه...

ـ پی نوشت: از آنجا که این اولین مطلب نوشته شده توسط نویسنده است نویسنده کمی جو گیر شده و زیاد تر از دهانش حرف زده است. با بذل محبت(همون نظر به قول آقا نیرو)خود،به کمکش بشتابید.

لطفن یکی از اکابر برایش بنویسد:تو که لالایی بلدی ((چرا)) خودت خوابت نمیبره؟

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:57 توسط |

 صبح ساعت هشت بود. از خونه اومده بودم بیرون که برم پی رزق و روزی. زنگ زدم به اون. بهش گفتم: کجایی؟ گفت:مدرسه. گفتم: مدرسه چی می خوای!؟ گفت:دارم می رم کوه. (داداشم صبحش کوله بسته بود داشت می رفت با مدرسه کولکچال!) شستم خبردار شد. گفتم: کولکچال؟ گفت:آره. تو هم بیا. گفتم: خل شدی؟ من الان دمپایی پامه پسر! کوه چیه؟ بعد والده اومدن گفتن: این وقت صبح با کی حرف می زدی؟ گفتم: با اون! گفتن: خب که چی؟ گفتم: دارن می رن کوه. گفتن: خب تو هم برو... گفتم: نه دیگه دیره. دارن راه میفتن. گفتن: حالا بیا برو! گفتم: عجیبه! حالا چه پا فشاری ای ( اسرار بود یا اصرار!؟) می کنید! حالا که این طوری شد خب باشه. می رم. رفتم بالا کفش پوشیدم و یه بطری آب برداشتم و کلاهمو سر گذاشتم و رفتم پایین. بعد زنگ زدم به آقای لو! گفتم آقای لو از کجا می رین!؟ گفتن: تو بیا بالا می بینیمت ایشالله! ما هم تهنا تهنا رفتیم بالا جاتون خالی دو بارم زدم تو بیراهه! به همین جهت مسیرم دو برابر طول کشید. خلاصه... تو راه با اون در تماس بودم. فهمیدم که او هم با اونه! یعنی اصلا در اصل او پایه ی کوهه! اون رو هم برداشته برده... آره. بعد من رفتم بالا و رسیدم و اونا بیست دقیقه بعد من اومدن. بعدش هم بچه های دوره پونزده برامون ناهار درست کردن و خوردیم و کلی با اون و او حرف زدیم و هیچی دیگه گلی خوش گذشت... تف تو ریا آخرش نماز خوندیم و با یه حالی آقا مثل قارچ رفتیم "تپة الشهدا"! آقا زیارتی کردیم و بعدشم عکس انداختیم و اومدیم پایین. راستی جاتون خالی وقتی اومدیم پایین رفتیم تجریش شیرینی رتبه ی او رو هم خوردیم(القصه آیس پک انار هم داد! چه قدرم تو اون گرما جواب داد...) آره دیگه. هیچی. "در گوشی بگم شما هم به کسی نگین!" ((به قول جناب ستار زاده ی معزز. دوستانی راهنمایی بودن با این جمله ی اخیر مانوسند...!)) اون یه کمی با من قهر کرده بود که خب خدا رو شکر آشتی کردیم. البته معمولا قهر از سوء تفاهم نشات می گیره. داستان ما هم همین بود. خلاصه که کلی خوش گذشت! کلی زیاد.

همه ی اینا رو گفتم که دلتون بسوزه پاشین بیاین کوووه! حالا من این دفه شانسی رفتم. ولی اگه مشکلی نباشه همیشه دیگه می خوام برم...

.............پس نویس...................

از همه ی دوستانی که گفته بودن برا کوه خبرشون کنم. عذر می خوام! چون یه دفه ای شد دیگه وقتش نبود که اطلاع بدم ببخشید.

خب. بابای!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 6:31 توسط مجتبی خاکسار |

سلام علیکم.

آقا جان اشتباه شد.

اولا من یه چیز بگم.فرض کنین شما خدای ناکرده یه مریض رو به موت رو بشناسین و بدونین

این آدم دو سه هفته دیگه به دیار باقی تشریف می برد. وقتی این اتفاق نا خوشآیند رخ میده

شما ناراحت نمی شین؟چون که از قبل می دونستین (آقا این کاما رو اینجا چه جوری می نویسند؟)

عین هویج به زندگی عادی تون ادامه می دین؟

حالا این مثل قضیه دوره ما و مدرسه است!

مطلب دوم:آقا .عزیز.سرور.شوخی کردم بابا من که خودم به غایت راضیم از رتبه.

پاش بیفته شهرستانم می رم و معدن می خونم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:0 توسط احسان فرهادی |

روزی روزگاری پسری کنکور داشت بگذارید فکر کنم همین تابستون پیش بود این آقا پسر خیلی خیلی شاخ... مغرور بود! این شد که این پسر گل ما با یکی از دوستاش که 5 سال پیش کنکور داده بود شرط بستن که رتبه اونو می شکونه رتبه ی دوستش چند بود... 2100 سر صد هزار تومان ولی وقتی که نتایج کنکور اومد این آقا پسر ناراحت شد نه چون که رتبه اش بد شده بود چون شرط رو باخته بود!!! لطفا کمکهای مالی خود رو به شماره حساب  00174845950 بانک سامان شعبه پاسداران قابل واریز در تمامی شعب واریز کنید!

نتیجه اخلاقی:شما 14هی عزیز لطفا شرط نبندید!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:12 توسط امیر ذکایی |

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشیست؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:35 توسط امیر ذکایی |

سلام بچه ها !

سلام سایت سازمان سنجش !

سلام دانشجو !

فکر کنم دیگه همه از شُک نتایج بیرون اومدین . حتی اونایی که رتبه ی امیدشون به ۳ یا ۴ برابرش تبدیل شد . به خدا این سرنوشتیه که به نفعتونه ، تازه اگر یه حساب سر انگشتی بکنید می بینید که همه تو بهترین رشته های مهندسی تهران قبولیم .

پس واقعا : سلام دانشجو ! 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:16 توسط میلاد شیرکوند |