تبليغاتX
" href="rss.aspx" />

وبلاگ رسمی دوره سیزده دبیرستان مفید دو
ببخشید داشتم می گفتم:

رشته کلام از دستم در رفت.ولی ایندفه می خوام از مشکلات بگم.

اول بگم بعضی موقعا واقعا اعصابم می ریزه بهم.یعنی نمیدونم این آدما که از جاهای مختلف اومدن چرا انقد عجیبن.مثلا.رفتم تو اتاق یکی از بچه ها. تو اتاقشون یه تهرانیه .یه کرد.یه شیرازی و یه تالشی(شمالی)(اونجا برخورد تمدنهاس باور کنین).این اتاق نمیدونم احساسمو چجوری منتقل کنم.بذا... یعنی اگه بگم طویله یکی از فامیلای ما که تو یه روستان از اونجا تمیز تر بود.بیراه نگفتم.اه...حالم به خورد وقتی رفتم تو.

یا مثلا دستشویی.من نمیدونم چرا ماها عادت کردیم که ۳ دسته شیم.یه دسته که توالتو(ببخشید)به گند می کشیم.یه دسته که تمیز می کنیم(که معمولا یکیه مثه آقا ملازاده.اقا تقی زاده و...)و یه دسته که بلا نسبت(خودمو می گم)مثه چی عین خیالمون نیست درسته که کثیف نمی کنیم اما باعث تمیزی هم نیستیم.اه....اه...اه... نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ایه که فکر می کنه خیلی چالبه که شلنگ تو چاه توالت باشه.یا یکی دیگه هر دفه یه رد سنگینی از خودش بجا می ذاره.(امید وارم متهم نشم که هر دفه می رم دستشویی .می خندم.)

چیز بعدی که وقعا دیوونه ام می کنه بیخیالی هم اتاقیامه.مثلا مثلا دیروز از هشت صبح تا هفت و نیم شب کلاس داشتم این روز پر مشغله مصادف بود با روز ثبت نام یخچال .هر چی به این دو نفر تاکید کردم که یادتون نره آخرش ما بی یخچال موندیم. بعد وقتی می پرسم حالا چی کار کنیم جوابشون منو یاد "یخچال چیز خوبیه ...حیف شد"می ندازه......بسه.

آها یه چیز باحال ...این کسایی که اینجان (برخلاف انتظار من )اصلا والیبال یا بسکتبال سرشون نمیشه.یعنی من که تو مدرسه والیبالم در حد "تئودور"(رفیق جدیدمه شما نمیشناسین یک مثه خرزو خانه.دیوونه ام نشدم.از تنهایی که بهتره...) بود .اینجا یکی از قطبای والیبالم:-)

چیز دیگه ای می خواستم بگم ....نه ولش کن.

آقا شما چرا هر وقت من چیز می نویسم برا من کامنت: دلم تنگ شده" و از این جور ارجیفو می ذارین؟ اصلا شک کردم که شما مطلبو می خونین یا نه چون من هرچی می نویسم اغلب کامنتا ثابته یا اصلا ربطی به مطلب نداره با هم چت می کنین.

همین...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:43 توسط احسان فرهادی |

sms ممد حسین ساعت ۴ امروز:

<<سلام طه جان علی آل حبیب یه جزوه عربی بهم داد گفت بدم به تو ـدیروز هم رفت سوئیس ـکی وکجا بهت بدم؟>>

چشمام گرد شد!سر کلاس ریاضی با میلاد نشسته بودیم گل می گفتیم و گل میشنفتیم که sms اومد نشونش دادم چشمای اونم مثل من شد.

_خدایی؟! رفت که رفت؟....مگه قرار نبود بره آمریکا؟چرا سر از سوئیس در آورد؟... اصلن چطوری می تونست بره آمریکا؟اونجا مگه سفارت داریم؟......

_نه تو نیویرک میشه که.....

راستشو بخای این حرفا برام مهم نبود.

reply رو زدم:

_<<رفت؟؟!! برا همیشه؟>>

_<<آره>> 

تا شب تو فکرش بودم...به مجی sms دادم:

_<<حاجی رو فهمیدی؟بالاخره...>>

_<<آره، بالاخره!>>

_<< یه چی تو وبلاگ براش بنویس>>

_<<بنویس>>

باشه...

براش مینویسم:

نمیدونم چه حسی داری الان حاجی؟دلتنگ؟خوشحال؟به آینده فکر می کنی نه؟به گذشته و اون همه صبر و تحمل و ول معطلی؟ به بچه ها؟خاطراتت؟یا.....

نمی دونم. ولی فقط میدونم که همگروهت امروز دوباره مثل اون روزا دلش خیلی گرفته... و تو دیگه نیستی که براش از دلتنگیات تو غربت بگی که آرومش کنی....

نمی دونم ولی فقط می دونم که امروز  دوستت اعصابش به خاطر تو از ساعت 4 لجنی شده!

ما تو رو دوست داشتیم ....  

خوب بودی... خیلی...

خدا به همرات...                                                                                                  

                                                                                                                فقط همین! 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:45 توسط |

آقا چند روز پیش به ذهنم اومد که چندتا از بچه های دوره ما سیگاری می شن ؟ حالا شما بگید !

فقط یه چیزی که هست اسم از کسی نبرید ! اگر خودتی بگو ...

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:34 توسط میلاد شیرکوند |

سلام علیکم.

چطورین؟آقا مثه اینکه من حواسم نیست کلی خبره تو تهران.چه جنگ و دعواییه بابا کوتا بیاین.

خب من چند تا چیز بگم و برم:

۰.ببین آقای گل که اوندفه زحمت کشیدی و برای کامنت گذاشتی .اولا دستت درد نکنه که به فکر منی. دوما من که اون چیزا رو می نوشتم نمی خندیدم و به نظرم هر کی بخنده مخش تاب داره.تازه اگر اول مطلب رو می خوندی به نظرم نوشته بودم که این چیزا رو نوشتم تا حال و هوای خوابگاه و صنعتی دستتون بیاد.بعدش من این چیزا رو می گم (اینجا)چون به نظرم باید با یکی که حرفمو می فهمه درددل کنم تا به فکر خود کشی نیفتم.بعدترش شما کسایی هستین که می تونین جامعه رو عوض کنین به شرطی که بدونین تو جامعه چه خبره.وتگرنه کارتون می شه مثه شاههای قاجارو ... .که اصن نمی دو

گفتن پاشم بقیه اش بعدا

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:9 توسط احسان فرهادی |

سلام

آقا محسن رضایی به خاطر اینکه کاربرش باز نمی شد و مشکل داشت به من گفت که هر چه سریع تر این رو رو وبلاگ بزارم و از همه راجع بش نظر خواهی کنم !!!!! اين يكي از سوالاي امتحان آخر ترمشه - مثل اينكه استادشون گفته درباره اش فكركنه و بگه ... پس هر كي ديد نظر بده ....  از دادن جواب هاي كليشه اي هم خودداري كنيد !

(این سوال رو استاد تفسیر قرآنشون که دوره ۱۲ مفید ۱ هستش ازش پرسیده ....)

سوال : اگه یهو format شید و از خدا و قران و پیغمبر بی خبر شید و کسی نباشه که بهتون بگه اینجا چه خبره و خدا کیه و. . . . چه جوری می فهمی داری راه درست و تو زندگیت میری؟(تمرکز سوال روی نبودنه قرانه؟)

لطفا کمک !!!!!!!

 
ياعلي

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:41 توسط محمدحسین فصیحی |

با سلام

گزارشي مختصر از جشن فارغ التحصيلي رو براتون بازگو مي كنم ...

همان طور كه گفته شد فعاليت هاي شوراي فارغ التحصيلي از چند روز بعده كنكور آزاد  در راستاي چند موضوع مهم شروع شد . كه يكي از اين موضوعات جشن فارغ التحصيلي بود. براي جشن تقريبا 18 جلسه سه ساعته (البته گروه هاي ديگه اي كه كمك مي كردن رو هم بذاريد روش بيشتر از اين ميشه) تشكيل شد . و در ابتدا هدف گزاري هايي براي اين مراسمه به يادماندني كرديم كه كلا 5 هدف پيش بيني شد. براي هر كدام از اين اهداف يكسري برنامه ها تعريف شد . (مثلا براي هدف تجديد خاطرات ، كليپ‌هاي 4ساله تعريف شد).

كه البته همه اين برنامه ها در جشن اجرا نشد. بعضي از اين برنامه ها به جلسات هفتگي موكول شد و برخي هم به خاطر قابل اجرا نبودن منحل شد (مثل ارگ آوردن).  كارهاي اجرايي جشن به كمك بالغ بر 15 الي 20 نفر از بچه ها شروع شد.

در اوايل كار يك مسئله اي بود كه ذهن بچه هاي شورا رو خيلي مشغول خودش کرد كه اون مسئله مالي جشن بود . در جلسه اي كه با انجمن اولياء داشتيم، اعضاء انجمن پيشنهاد كردند كه مقدار پولي كه مورد نياز براي جشن هست رو از خود بچه ها جمع آوري كنيم كه در جلسه شورا هم مورد بحث قرار گرفت و در نتيجه همون طور كه ديديد جمع آوري شد. البته در آخر كار هم به خاطر كم لطفي بعضي از بچه ها كه پول ندادند ، مجبور شديم از انجمن مقداري كمك مالي بگيريم.

لازم به ذكر است كه در اواسط كار با مشكلاتي روبرو شديم كه با همت بچه ها مشكلات برطرف شد. (مثل تهيه هديه و سالن آمفي تئاتر و ...)

البته اين رو هم جا نياندازم كه در كنار همه اين كارها صادق و جواد هم در پي تهيه بولتن و DVD دوره بودند. (تذكر:هركي بولتن  يا DVDش  مشكل داره یا نگرفته به من يا جواد بگه تا بگيره يا عوض كنه)

تقريبا يك هفته مانده به جشن همه كارها تقريبا به اتمام رسيده بود (بجز كارهايي مثل سن و ... كه در روز جشن بايد انجام مي شد) . در آخر به روز جشن رسيديم كه خيلي ها از صبح در آمفي تئاتر مشغول كار بودند كه در نتيجه جشني در حدود 2 ساعت و نيم برگزار شد و بعد شام و سپس توزيع بولتن و DVDدوره .

مراسم جشن بر روي 2 تا DVD ضبط شده است و هركس كه مي خواد يك نسخه از اون رو داشته باشه يه جوري به من خبر بده تا براش رايت كنم.

تشكر و سپاس فراوان از همه اونهايي كه در برپايي جشن فارغ التحصيلي دوره 13 كمك كردند.

یاعلی

باتشكر        

دبير شورا : فصيحي

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:38 توسط شورا |

قابل توجه دانشجویان خوره 

جمعه ها ساعت ۱۰-۱۲فوتبال تو سالن باغ بهشت برقراره . جزئیات دقیق تر رو فردا پس فردا رو وب لاگ میزنیم. فعلا هر کی میخواد بیاد نظر بده.

آدرس: ابتدای جاده لشکرک - قبل از چهارراه مینی سیتی - نبش بلوار اوشان - باغ بهشت

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:20 توسط سيدرضي شاهمرادي |

همه خوشحالیم و شاید هم ناراحت
چرا ؟
تو جشن می شد این رو خیلی واضح تر دید و گفت .... الآن خیلیا هی می گن جشن تموم شد ! یادش بخیر !!!!!!!!!! حسرت اون روزا رو می خوریم ... اون روزا مخصوصا سال آخر همدیگه رو بیشتر از والدینمون می دیدیم ...

می دونی می خوام چی بگم؟... اینکه اینا شاید فقط برا ما خوشاینده ... چرا به فکر یه سری دیگه نیستیم ؟
نه! بد گفتم ... بذارید بهتر منظورم رو برسونم ... کی میدونه که چرا تو جشن تقریبا فقط 55 تا از بچه ها بودن ؟ از 65 نفر !
10 نفر دیگه کجاند ؟ توی پرانتز بگم ---{ همه از جشن خبر داشتن ... از سال سوم آقا فوم حرف جشن رو وسط اورد}---
بازم فکر کنم بد گفتم حرفمو !
لپ کلام : چرا یه سری از جمع دورند ... چرا هیچ کس نباید از چابکرو خبر داشته باشه ؟ چرا فقط حمیدرضا رو باید یه بار شب احیا دید ؟ (اینا فقط مثال اند . ناراحت نشیم)
چرا سعی نمی کنیم بقیه رو هم به درستی با خودمون همراه کنیم ؟
هزینه اش چیه ؟ غیر از اینه که یه ربع تلفن رو دستمون بگیریم و یه حالی ازشون بپرسیم ؟ مخصوصا اونایی که شهرستان رفتند درس بخونند ! اونا تنها ترند !
ببخشید این رو می گم ... شاید به بعضیا بر بخوره !  :::::.... این تنها وظیفه شورا نیست ! وظیفه همه هستش که همدیگه رو کنار هم بیارند !

یه ماه و نیم پیش تو جهادی فکر می کردم چرا اینقدر بهم داره خوش می گذره ... فکر می کردم چون کم هستیم این طوریه ! اما آخرش دلم گرفت که چرا همه نبودن ...
از مشهد فارغ التحصیلی خیلی خوشم اومد ... چون همه بودند ... خیلی مسافرت خوبی بود ...
ولی الآن ... الآن که قرار شده 2 تا کوپه بیگریم برا مشهد که با فارغلا بریم مثل قبل اشتیاقی برا پیگیریش ندارم ...

رفیق !!! رفیقای دیگه ات رو دریاب !

یاعلی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:19 توسط محمدحسین فصیحی |