تبليغاتX
" href="rss.aspx" />

وبلاگ رسمی دوره سیزده دبیرستان مفید دو
نمیدونم چرا با کسی که غیبت میکنه خیلی راحتتر کنار میام تا با کسی که زنا کرده؛

تازه با کسی که دروغ میگه راحتتر...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:52 توسط احسان فرهادی |

5 شنبه رفتم کوه سد ممدّ.

همه چیز رو زمین کوچیک بود...خیلی.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:30 توسط احسان فرهادی |

دیروز یه کتاب تو نمایشگاه دیدم:

درمان بیماری ها با قرآن

.یاد ناصر خسرو افتادم.



پ.ن:آخه آدم که یه چیز میبینه با انگشت نشون نمیده(ط.ب.ی)

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:57 توسط احسان فرهادی |

تا وقتی مشغول ذکر تسبیحات حضرت زهرا (س) هستین توجهتون به من باشه تا منم یه نکته ی قرآنی رو بگم...

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:44 توسط احسان فرهادی |

سلام

منو یادتونه که؟این شعر راجع به دانشگاه ماست:به نظرم ٬ خب جالب اومد:

پشت کوه سید ممد آسمانی دیگر است      چشم دل بگشا و بنگر کاین جهانی دیگر است

پشت کوه سید ممد جمله دلها خون شده       حالت جمعیّتی ازغصه دیگر گون شده

هیچ اینجا تا سحر چشم کس در خواب نیست      پشت کوه سید ممد چشم تر کمیاب نیست

سلفی و آموزشی اینجا حکومت میکنند        کر جفا با بنده ابراز خصومت می کنند

هیچ می دانی چرا اینجا چنین غوغا بپاست؟       چونکه پشت کوه فوق الذکر دانشگاه ماست

شب که می آید چراغ هیچکس خاموش نیست     برق هم گر می رود این روشنی مخدوش نیست

زیر نور شمع و فانوس عده ای خر می زنند     عده ای از ناامیدی مشت بر سر می زنند

آه کر استادها روزم سیاه و تار شد       خاطرم اندوهگین و پیکرم بیمار شد

آخر هر ترم می خواهد ز تو استاد تاج       همچو "هاچ"اندر چی یک نمره گردی هاج و واج

آخرش هم مادرش را هاچ پیدا می کند       لیک استاد تو را مشروط و رسوا میکند

چون "حنا در مزرعه" همواره بیگاری کشیم      روز از استاد منت٬ شب گرفتاری کشیم

"بچه های آلپ"دیدی که بس پر ماجراست؟    "بچه های پشت کوه سید ممد"نام ماست...

*******سید ممد:همون امامزاده سید محمد٬ که به علت وزن شعر به "سید ممد" ممال شده.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به طور کلی حریف می طلبیم(به خصوص از دوستانی که کباده ی شعر و ادب را میکشند.(به دوش))

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:16 توسط احسان فرهادی |

سلام

این کامل اون چیزیه که آقا مرشدی فرستاد:

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زمین گرد است.
دومین پیام از ماهواره اميد: خورشید بدور زمین میچرخد .
سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست .
چهارمين خبر از ماهواره اميد من خسته شدم دارم بر ميگردم.
پنجمين پيام از ماهواره اميد دريافت شد: من بايد اينجا چيکار کنم؟
ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.!
هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است .
هشتمین پيام ماهواره اميد به زمين: بنزينم تموم شده کارت سوخت بفرستيد سوپر بزنم یا عادی
نهمین پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخرم نكنيد دارم کارمیکنم
دهمين پيام ماهواره اميد : دارم سقوط ميکنم، زير پامو خالي کنين
یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف ویک کار بد کردم
دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد بعداز دوروز.
سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که ازخورشید می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم
به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند
ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.
در پي پرتاب موفقيت آميز ماهواره اميد و دستيابي ايران به تكنولوژي فضايي ، نام كهكشان راه شيري به بزرگراه شيخ فضل الله نوري تغيير يافت
پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را رعایت کنند
لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد
ماهواره امید از کشف یک مرکز نوری بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد
ماهواره اميد از مدارخارج شده است وفقط به دور سياره زهره مي چرخد

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:26 توسط احسان فرهادی |

آقا من عضو راهنمایی رانندگی شدم.هر ماه واسم یه گواهینامه میاد.شمام برین عضو شین حال میده. تا الانم دو شماره اشو گرفتم.

برا بچه های با ضریب خوشی پایین:بابا واسم دو تا گواهی نامه اومده.چی کار کنم؟ نحسی ۱۳ و شانسعلی بودن خودمم احتمالا باعث میشه که فردا بیان به جرم جعل سند بگیرنم و بندازنم گوشه زندان.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:28 توسط احسان فرهادی |

آقا ما یه کتابی خوندیم.گفتم به شمام بگم بلکم خوندین خوشتون اومد.

اسمش:آفتاب در حجاب --ماله سید مهدی شجاعیه.

من که خیلی خوشم اومد.

به امید دیدار

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم                                                 پیوست:۰۰۱

از:احسان فرهادی         

به :محمد علی نقدی

     مبنی بر پیگیری های مکرر آقای نقدی ،مختصراً به اطلاع می رساند به حول و قوه ی الهی و به سبب دعای خیر پدر و مادر ونیز شما دوستان گرامی، بنده هنوز به خواندن نماز ادامه می دهم.و با اهتمام تامی به دنبال خواندن نماز های واجب می باشم.

                                                                با تشکر از همگی شما و به خصوص آقای نقدی

                                                                         منتظر رسیدن پیام های تان هستیم.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:54 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم

این بالایی عکس دانشگاه ماس از بالا.

این که دورش خط قرمزه دانشگاه ماس (دوباره)اصن مصاحتو حال می کنین؟

حالا جزئیات:

ولی ببنین ما تو دانشگاهمون کوه داریم.دیدین؟باور کردین؟بازم برین تو کف.

آها بین اون دو تا مستطیل بزرگه یه مربع کوچیکه.اونم امام زاده دانشگاه اس(سید ممّد)برا همین هم به ما می گن بچه های سید ممّد...

خوب معلوم نیست،اتاق من در منتهی علیه(الیه؟)سمت چپ و بالای ساختمون شماره ۱۲ (همون ساختمون صفری ها)قرار دارد.

کلا من دو سه تا خوابگاه دارم.اولیش که همون الغدیره.دومیش تالاراس...کلاسامون اونجاس. سومیش آی تی دانشگاه س.از اونجایی که رشته امم کامپیوتره کلاً اونجا پلاسم.البته باید بگم سایت داشکده ما بهترین سایته دانشگاه س.هم خلوته ... هم کامپیوترا و اینترنته اش توپه.

خب اینم یه سری عکس از یکی از دانشگاههای برتر ایران.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 18:33 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

<<این وبلاگو معلما هم می خونن؟طبی نمیشه یه کاری کرد که نخونن؟اگه شد حتما این قسمتو از دید معلمین قایم کن.>>

آقا جاتون خالی امتحان ریاضی دادم تاریخی... .فوق العاده بود.عمرا باور نکنین چون خودمم باورم نمیشه.ساعت ۹ امتحان شروع میشد.من ساعت ۸:۵۰ تو ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس.ساعت ۹:۱۰ رسیدم به جلسه.

.سوالا.جوش آوردن.گریپاچ...... جام کردن(رانندگی رفتین همتون ایشالا دیگه؟).دوباره خوندن.دوباره جوش آوردن و ... .دو ساعت نیم وفت داشتم به همه که به خودم حالی کنم که :ایشاله از الان واسه پایان ترم... .

بازم جاتون خالی تو برگه سفید آسمون و ریسمون بافتم به هم که شاید یه نمره ای بگیرم.یعنی در این حد که یه جا برای اثبات یکی از مسئله ها مجبور شدم حد سینوس ایکس .ایکسوم رو (که یکه)بنویسم میشه صفر(روم سیا بخدا آقا فوم.غلط کردم.).خلاصه کلی سر امتحان خندیدماز همه روش های غیر اخلاقی (مثه تو هم تو هم نوشتن.دوباره صورت سوال رو نوشتن).آخه تقصیر منم نبود .یه سولایی بود در حد تیم ملی.در این حد که مثلا باید اثبات میکردیم "آدم دو پا دارد."اثبات رل.اثبات مقدار میانی با دنباله!اثبات صورت اول فاعده هوپیتال.صورت دوم هوپیتال.اثبات گردی زمین با دنباله.اثبات نظریه کانت با مشتق... .حلاصه در این حد.

ولی باور کنین امتحان فیزیک ترکوندم.فقط یه مثبت منفی اشتباه کردم.بخدا راس میگم!

فعلا....همین.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:12 توسط احسان فرهادی |

نمی دونم چرا این چند وقته اینجوری شدم.

ولی قشنگ دارم حس می کنم دنیا داره با سرعت تهوع آوری به جلو می ره انقد که دارم بالا می یارم ولی هیچکاری نمی کنم.یعنی نمی تونم بکنم.فک کنم از از مظرات خوابگاه باشه که اینجوری شدم.اصن نمی فهمم که که مهر تموم شد و کی شد بیستم آبان .دیوانه کننده اس.

قبلا هم اینجوری شده بودم ولی نه انقد شدید.چجوری بگم انگار مثلا یه مدت خواب بودم بعد برای یه مدت (مثه الان)از خواب پا می شم می بینم که همه چی چقد عوض شده و من نفهمیدم .بعد دوباره به خواب می رم.دیوانه کننده اس.از اون بدتر انگار بقیه هم اتاقیا و هم دانشگاهیا این حسو ندارن.فقط وقتی با خونه حرف می زنم .یا میل میزنم و بلاگ دوره رو می خونم این حس ازم دور می شه.کلا وقتی با یه چیز خارج این فضا.

یعنی ببین اینجوری شدم:خواب تو خوابگاه.ادامه خواب تو کلاسا.نیم ساعت پیاده روی برای برگشت به خوابگاه.درس خوندن چون آخر هر هفته امتحانه.آخرشم یا مثه امتحان فیزیک خوب می دم که آخر آخرش میشه هیچی یا مثه الان که فردا امتحان ریاضی دارم و هیچی نخوندم .گند می زنم به امتحان و بازم آخرش هیچی.

ولش کن.فعلا دو هفته اس غیر دانشگاه هیچ جادیگه نبودم فک کنم برا همین حالم گرفته اس(به نظرم از یه نظرایی برای خوبه).دارم فک می کنم.ولی آخرش نشد اون چیزیکه می خواستم بگم.

.خوب این اولش .یه درام واقعی.یه بچه(ننه)(یعنی خودم) که تا حالا بیشتر از دو هفته از خانواده اش دور نبوده .حالا داره تنهایی زندگی می کنه اونم با یه سری آدم جدید و به نظر خودش عجیب.حالا بر می گردیم سر کارمون.

کلا خبر خاصی نیست .فقط اینحا هر هفته امتحانه. هوا همچنان ابری.سوز وحشتناکی که اینجا میاد باعث میشه حتی سگم از لونه اش بیرون نیاد چه برسه به ما.کی حال داره ۸ صب از خوابگاه بکوبه بره سره کلاس زبان آخه؟هیچ کس.منم می خوابم.جاتون خالی خیلی هم کیف میده.تازه یه خبر خوب:بهمون یخچال دادن .دیگه از هیچ طرف نگرانی نداریم.همه چی می خریم بدون نگرانی از خراب شدن:میوه .شیر یارانه ای....  .رفتم دارم برای یه مجله کار می کنم.یه نشریه اس ماله مسجده اسمش؟ باران.در کل به نظرم در پیته ولی هم برا خودم خوبه هم برای این یارو که تازه شده سر دبیرش(سال دومیه)خلاص هر کی مقاله جالبی داره بده شاید چاپش کردیم.

زیاد گفتم.

همینا....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:37 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

نمیدونم اومدم شمال یا اصفهان.باورتون میشه اگه بگم اینجا هوا دو هفته اس که ابریه و تقریبا هر شب (چه بسا صب)بارون میاد.نه خدایی باورتون می شه؟این از این.

نقدی به من اس ام اس زده (بعد کلی وقت) می پرسه :هنوز نماز می خونی؟......من دیگه حرفی نمی زنم.(برداشت آزاد)

میان ترم داریم .یه دونم دادیم .فیزیک.به نظرم بد نبود ولی با تجربه ای که از نمره دادن این استاد دارم به نظرم با منفی مثبت نوشتن یه سوال تو آزمون یه ۳ نمره ای ازم کم کنه.دعا کنین خدا به دالش بندازه که خوب نمره بده.تازه یه ریاضی هم داریم .رفتم تو فکر حذف اضطراری...

چقدر آدما متفاوتن.چقدرم سخت.ولی زندگی تو شهرستان یه چیزای خوبی داره که به فکرتونم نمی رسه.واقعا مفیده.(ولی خوب هیچ چیز پر ارزشی به سادگی به دست نمیاد.ـــــ از شهرستان بودنم خوشخالم(نه اشتباه گفتم ناراحت نیستم.)

یکی از کوچکترین های این دست آوردها فهمیدن ارزش تنهاییه.عمراً حالا حالا نمی فهمین منظورم چی بوده.

آقا فعلا...همین.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:20 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

یه خاطره اس حیفم اومد به شما نگم:

جاتون خالی ساعت ۱۰:۳۰ یکشنبه شب.شام نخورده تو ترمینال بودم که یه ساندیویچی دیدم که ماله خوده ترمینال بود.منم دیدم سرش شلوغه گفتم حتما چیز خوبیه .رفتمو یه ساندویچ سوسیس بندری گرفتم و زدم به رگ.

ساعت ۰۱:۳۰ (تو اتوبوس):دل درد شدید.اتوبوس نگه داشت برای استراحت رفتم خلا.برگشتم تو اتوبوس یه ۵ دقیقه که نشتم شصتم خبر دار شد این چیزا افاقه نمی کنه.

ساعت۰۲:۲۵(بازم تو اتوبوس):از خواب پریدم .۵ دقیقه با خودم کلنجار رفتم .جاتون خالی تو کیسه بغل صندلی بالا آوردم. (تصور کن ...رو زمین افتادی همه دارن نگا می کنن با تعجب)

۵ دقیقه بعد :رفتم ۳ لیوان آب رو کم کم خوردم تا سورش گلوم ساکت بشه.یه کم بهتر شد .اومدم و خوابیدم.

ساعت۰۳:۴۰ (همچنان تو اتوبوس):دوباره از خواب پریدم از اونجایی که معدم تقریبا خالی از هر گونه مواد التهاب زا بود شک کردم که دیگه چمه ولی بازم جاتون خالی تو کیسه ای که یکی از مسافرا از سر دلسوزی بهم داد بالا آوردم.(باز تصور کن این دفعه رو صندلی نشستم کسی ام نگا نکرد ولی صدای غرغر ملت واضح بود.)

دیگه آب نخوردم.

همه داشتن چپ چپ نگام می کردن.

بیخیال...خوابیدم.تا خود اصفهان.

پا شدم از اوتوبوس اومدم پایین.گرسنه بودم مثه سگ .جرئت نکردم چیزی بخورم.

هنوزم ندارم فقط یه لیوان چای خوردم که جاتون خالی اولش خیلی چسبید.ولی بعدش نه.ناهارم نخوردم.الانم نمیدونم درد دلم(دل دردم)به خاطره گرسنگیه یا مرض.

شب اومدم که مثلا به کلاسام برسم ولی تا ظهر سر هیچ کلاسی نرفتم.همه رو خوابیدم.

پ.ن:اتوبوس تمیز موند.ولی یه کاری کردم که تو اتوبوس همه حالشون بد بشه .خدا منو ببخشه.

علایم وبا چیه؟من وبا دارم ؟اگه دارم بگین ها تحملشو دارم.

همین...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:59 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم

منم مثه دکتر همنجوری می خوام یه چیز تو وبلاگ بذارم چون ساعت ۶ امتحان ریاضی دارم.حوصله ندارم هیچی هم نخوندم.

نمیدونم چرا ولی وقتی بعضیا رو تو مسجد میبینم خیلی خوشحال می شم.بازم نمی دونم چرا.مثه امروز.اینم همنجوری گفتم.

همین...

پ.ن :شما ۵ شنبه نمی رین مدرسه؟کیف داره ها... برین.

آها الان یه چیزی دیدم .تو کامنت های محسن راجه به سوال استادشون یه نفر با اسم تئودور اومده بود.خواستم از همین جا اعلام کنم که تئودور هم وجود خارجی داره هم اسمش صاحاب داره.

پس...آقای عزیز خواهش می کنم که دیگه از نام "تئودور"برای نام مستعار خود استفاده نکنید.

با تشکر.

آقای منصوبی کار شما هم زست بود.خوشم نیومد.به این کار می گن بچه بازی!!!مطلب باید توش جالب باشه نه جاش.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:58 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم

آقا جاتون خالی کوییز دادیم.اونم فیزیک.سه تا سوال و ۴۵ دقیقه وقت .همم شاکی که چرا انقد سخت بوده.ولی خداییش سخت نبود.همون سوالای کنکور بود که باید تو یه دقه جواب می دادم همونا بود فقط وقت بیشتر شده بود.ولی آخرش بازم من یه سوالو که حل کردم جوابم با همه فرق داشت.فک کنم نقدی یادش باشه که من چه جوری رو جوابام متعصب بودم.به همه اثبات کردم که جواب من درسته ولی آخرش که رفتم خوابگاه و سوال رو یه بار دیگه حل کردم دیدم واقعا سوتی داده بودم.

حالا اگه دلتون خواست سوالاشو براتون می گم.ولی الان حال ندارم.

ایشالا ۲ شنبه ای هم که میاد امتحان ریاضی داریم.(گفتم که ...دانشگاهم خیلی خفنه.همه یه پا مخن اینجا (جدید الورودی ها نه ولی سال بالاییا چرا))

حقیقتش دیدم منصوبی از رشته اش تعریف کرد منم دلم خواست.ببینین بذارین اول یه چیزی بگم دانشکده برق و کامپیوتر دانشگاه صنعتی با برق و کامپیوتره شریف سر به سره.یعنی در حال حاضر من الان هیچ کس قول ندارم به جز امین کرمی .با علی کرد.همین بقیه تون همه برین سوت بزنین و خوشحال باشن که دارین دانشگاه می رین.بله... پس چی؟

حالا رشته .ما در حال حاضر مشغول پاس کردن واحدهایی به نام های :ریاضی ۱.فیزیک ۱.کارگاه کامپیوتر.مبانی کامپیوتر.اندشه اسلامی.و زبان هستیم که خیلی هم خوشحال هستیم.فقط یه استاد ما که فیزیک باشه از  "ام آي تي " دکتري داره.از هرکي هم رشته اي مي پرسيم کامپيوتر. مي گه توپه .مام هنوز نمي دونيم چرا ولي همينو بهتون مي گم که هر کي نيومده کامپيوتر براش متاسفم.آقا اصن الان دنيا داره رو کامپيوتر مي چرخه.معماري که ديگه رقمي نيست.

آقا این نقدی کجاس؟اصن خبری ازش ندارم .آقای نقدی از همین جا بهتون سلام می کنم و خواهش می کنم یه کامنت برا ما بذارین که دلمون خوش باشه بغل دستی مون ما رو یادش نرفته.هم چنین بقیه دوستان .از کسایی هم که لطف می کنن و  برای کامنت گذاشتن برا مطلبای این جانب وقتا میذارن متشکریم.خب حالا بریم سراغ بخش درد دل.

آقا اینجا بعضیا تو خوابگاه خیلی خطرناکن ها.نه  جدی.یه جوری نگات می کنن که انگار همین الان که از حموم اومده یه قمه زیر لباسش قایم کرده و آمادس که یه چیزی بگی و بزنه تو شکمت.بعدش.اینجا همه (مثه خودم)تنه لشن.هر چی کی گم پاشین بریم کوه (سید ممد)می گن نه.آقا خلاصه بساطی داریم اینجا.

اينم بگمو تموم.اه اين دخترا چقد ضايعن. اه هي سر کلاس دري وري مي پرسن.ببخشيد ولي اين موضوع واقعا بهم فشار آورده بود.اه.........اه اه...............اه.

مي دونم که همشو حوصله ندارين بخونين ولي من بيشتر برا دل خودم مي نويسم ولي هر چقد که کامنتا بيشتر باشه انقدر خوشحال مي شم....باور نمي کنين.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 15:14 توسط احسان فرهادی |

ببخشید داشتم می گفتم:

رشته کلام از دستم در رفت.ولی ایندفه می خوام از مشکلات بگم.

اول بگم بعضی موقعا واقعا اعصابم می ریزه بهم.یعنی نمیدونم این آدما که از جاهای مختلف اومدن چرا انقد عجیبن.مثلا.رفتم تو اتاق یکی از بچه ها. تو اتاقشون یه تهرانیه .یه کرد.یه شیرازی و یه تالشی(شمالی)(اونجا برخورد تمدنهاس باور کنین).این اتاق نمیدونم احساسمو چجوری منتقل کنم.بذا... یعنی اگه بگم طویله یکی از فامیلای ما که تو یه روستان از اونجا تمیز تر بود.بیراه نگفتم.اه...حالم به خورد وقتی رفتم تو.

یا مثلا دستشویی.من نمیدونم چرا ماها عادت کردیم که ۳ دسته شیم.یه دسته که توالتو(ببخشید)به گند می کشیم.یه دسته که تمیز می کنیم(که معمولا یکیه مثه آقا ملازاده.اقا تقی زاده و...)و یه دسته که بلا نسبت(خودمو می گم)مثه چی عین خیالمون نیست درسته که کثیف نمی کنیم اما باعث تمیزی هم نیستیم.اه....اه...اه... نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ایه که فکر می کنه خیلی چالبه که شلنگ تو چاه توالت باشه.یا یکی دیگه هر دفه یه رد سنگینی از خودش بجا می ذاره.(امید وارم متهم نشم که هر دفه می رم دستشویی .می خندم.)

چیز بعدی که وقعا دیوونه ام می کنه بیخیالی هم اتاقیامه.مثلا مثلا دیروز از هشت صبح تا هفت و نیم شب کلاس داشتم این روز پر مشغله مصادف بود با روز ثبت نام یخچال .هر چی به این دو نفر تاکید کردم که یادتون نره آخرش ما بی یخچال موندیم. بعد وقتی می پرسم حالا چی کار کنیم جوابشون منو یاد "یخچال چیز خوبیه ...حیف شد"می ندازه......بسه.

آها یه چیز باحال ...این کسایی که اینجان (برخلاف انتظار من )اصلا والیبال یا بسکتبال سرشون نمیشه.یعنی من که تو مدرسه والیبالم در حد "تئودور"(رفیق جدیدمه شما نمیشناسین یک مثه خرزو خانه.دیوونه ام نشدم.از تنهایی که بهتره...) بود .اینجا یکی از قطبای والیبالم:-)

چیز دیگه ای می خواستم بگم ....نه ولش کن.

آقا شما چرا هر وقت من چیز می نویسم برا من کامنت: دلم تنگ شده" و از این جور ارجیفو می ذارین؟ اصلا شک کردم که شما مطلبو می خونین یا نه چون من هرچی می نویسم اغلب کامنتا ثابته یا اصلا ربطی به مطلب نداره با هم چت می کنین.

همین...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:43 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

چطورین؟آقا مثه اینکه من حواسم نیست کلی خبره تو تهران.چه جنگ و دعواییه بابا کوتا بیاین.

خب من چند تا چیز بگم و برم:

۰.ببین آقای گل که اوندفه زحمت کشیدی و برای کامنت گذاشتی .اولا دستت درد نکنه که به فکر منی. دوما من که اون چیزا رو می نوشتم نمی خندیدم و به نظرم هر کی بخنده مخش تاب داره.تازه اگر اول مطلب رو می خوندی به نظرم نوشته بودم که این چیزا رو نوشتم تا حال و هوای خوابگاه و صنعتی دستتون بیاد.بعدش من این چیزا رو می گم (اینجا)چون به نظرم باید با یکی که حرفمو می فهمه درددل کنم تا به فکر خود کشی نیفتم.بعدترش شما کسایی هستین که می تونین جامعه رو عوض کنین به شرطی که بدونین تو جامعه چه خبره.وتگرنه کارتون می شه مثه شاههای قاجارو ... .که اصن نمی دو

گفتن پاشم بقیه اش بعدا

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:9 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

من اومدم.

خوبین ؟خب همونطور که گفته بودم می خوام از دانشگاه صنعتی براتون تعریف کنم

تا حال و هوای شهرستان و دانشگاه خوب دستتون بیاد.

فعلا فک کنم خیلی وقت ندارم

اما چند نکته:

۱.ببینین اگر شما بخواین کل مساحت فضای سبز دانشگاه های تهران رو با هم جمع کنین

...نه اصلا فضای کل دانشگاههای تهرانو با هم جمع کنین ها کلا اندازه مساحت جنگل صنعتی نمیشه.

بسوزین.

۲.کلا الان گیج شدم که چی بگم .آها مدیر دانشگا اومد یه چیزی گفت که به نظرم خیلی غیراقعی و بیشتر برای دلگرمی گفت ولی می گم شاید براتون جالب باشه:

توی مجله نیوزویک چند هفته پیش یه مطلب با این تیتر چاپ شده:هاروارد را فراموش کنید!                    بعدش توش نوشته که دانشگاههای شریف تهران و صنعتی از دانشگاههای برتر دنیا از نظر علمی اند.!؟

۳.آقا اینجا کلی نقدی داره !البته خیلی تابلواِ که نقدی نیستن ولی قیافشون نقدیه.ولی یه کی رو داریم همه بهش می گن سید.اون دیگه خود نقدیه بابای دانشگاس!

۴.دانشگاه صنعتی.آقا اینجا به ماها ک ورودی جدیدم میگن صفری.بنده خدا سال بالاییها انگار بهترین تفریح دنیاس که به ما بگن صفری.یه جورایی دلم واسشون سوخت انگار وقتی اونام صفری بودن خیلی بهشون فشار اومد. ولی یه روش بکار می برم که اصلا تابلو نمیشه که جدید الورودم .تازه جدیدیهای دیگه  میان ازم آدرسم می پرسن و منم با کمال دلسوزیو به شکلی پدرانه بهشون جواب میدم(فقط به پسرا)

۵.یه سوال دانشگاه شمام اینجوریه ؟دختر و پسرا اینجا قر و قاطی می شینن.البته نه خیلی داغون ها ولی حساب کتاب نداره.تعجب کردم .حیای ملت کجا رفته؟

۶.یه چیز خیلی جالب تو این دانشگاه تو رشته.شیمی محض.بگین چی شده؟یه پسر قبول شده و سی تا دختر...حالا فرض کنین چه جوکی بشه تو اون کلاس!من که فک کنم تون پسره بعد از یکی دو ماه روسری سرش کنه.

۷.خوابگاه از یه نظر خیلی باحاله.از همه جا و همه لهجه توشن.خیلی خندس بچه ها باور کنین.

۸.من نمیدونم این آهنگا و شرو ورای لس آنجلسی چه طور امکان داره برسه دسته یه نفر ه از روستا اومده.یاد اون حرف حضرت علی(ع) افتادم که می گفت در باطل خود هماهنگن و.... نگا که می کنم واقعا همینه.بعضیاخیلی بیشتر از اینکه ادعیه اسلامی رو بلد باشن آهنگای خارجی رو بلدن.حالا دعاها  به کنار مثلا پسره نمیتونه فارسی حرف بزنه ولی آهنگای رپ رو گوله می خونه(این تو تهران اصلا عجیب نیست ولی تو یه جایی مثه روستا..؟)این نشون میده که بعضیا خیلی خوب کار می کنن و بعضی دیگه اصلا تو فکر نشر افکار اسلامی نیستن.

۹.آقا اتاق روبروییامون از صبح تا شب پاسور می زنن.تازه دعوتم می کنن بریم یه دست بزنیم.خدا هممون رو حفظ کنه.الهی آمین...

۱۰.نمیدونم تا حالا تو دانشگاه غذا خوردین یا نه ولی توصیه می کنم زیاد نخورین شاید اولش مزه و بوش خوب به نظر بیاد ولی معدش یه صداهایی از معدتون میشنوین که چار شاخ می مونین.

۱۱.آها یه چیزی:من احتمال داره نتونم برای جشن بیام.هر کی می تونه که کاری کنه من ترغیب بشم بیام .بسم الله... 

۱۲.اصفهان شهر خوبیه آدماشم خوبن جدی می گم یه بار بیاین.

۱۳.هنوز هم التماس دعا.

همین.

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:38 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم

امروز دارم میرم.

خواستم از همگی دوستان حلالیت بطلبم.

به احتمال زیاد شب قدر رو تهران نیستم پس خیلی التماس دعا دارم.

همین.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:34 توسط احسان فرهادی |

سلام
احتمالا خیلیاتون می دونین که من دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم.
بعد از اونجایی که دیدم احتمالا اونجا حوصلم سر میره و شمام از رفتم به شهرستان محروم شدین و همتون افتادین تهران گفتم خاطرات و اتفاقاتی که تو اصفهان برام می افته رو اینتو بنویسم که هم خودم یه جور تخلیه روانی شده باشم و اگر مشکلی بود از شماها کمک بخوام.هم شما بفهمین که تو شهرستان بودن و خوابگاهی بودن چه مزه ایه.
پیشنهاد می کنم که شمام این کارو بکنین تا هم لاقل ماهایی که تو تهران نیستیم بفهمیم که تهران بودن چه جوریه، هم از تجربیات هم استفاده کنیم.
خوب بسم الله:
اول بذارین چند تا از شنیده هامو از دانشگاهم بگم.
1.یکی دانشگاههای معتبره
2.همه خیلی خرخونن.اگرم غیر از این باشه مثه اینکه نمی تونن ادامه بدن.گفتن تقریبا باید مثه یه کنکوری درس بخونی.
3.آمار خودکشی بالاس!(میگن ماهی یه نفر معموله که احتمالا شبای امتحان افزایش تلفات داریم)
4.همه کسایی که اونتو(اینتو)ان یه جورایی نمیدونم بگم "قاطی"ان یا نه ولی می گن با همه دانشجوهای دیگه فرق دارن.
5.خیلی بزرگه
6.اسنکهای دانشکده عمران خیلی معروفه.
...
بعد، من خودم 2،3 روز پیش رفتم اونجا چیز خیلی جدیدی به این اطلاعات اضافه نشد فقط:
1.واقعا بزرگ بود
2.خشک بود(همش خاک بود البته درختم داشت ولی کم)
3.خوابگاهاش 4 نفره بود تو یه اتاق تقریبا 20 منری بانفری یه تخت و یه کمد و یه میز (نمی دونم دیگه چی از یه اتاق می مونه(لحن این جمله افتانه))
4.تودانشگاه هتل داشت! دو تا!
5.سیستم حملو نقلش خیلی توپ بود مثه ترمینال بود از بس که اتوبوس داشت یه جاش.
5،5.چون خارجه شهره (5 کیلو متری اصفهانه) مثه یه شهرکه، همه چی تو خودش داره.
...
فعلا ...همین
التماس دعا...(که خیلی لازم دارم)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:29 توسط احسان فرهادی |


من رفتم شهرستان

خواستم شمام بدونین

بعدشم هر کی کمکی می تونه بکنه بگه خیلی خوشحال می شم

منو تنها نذارین اونجا ...خیلی نامریدین اگه ...(اشکام ریخت رو کیبورد دیگه نمیشه ادامه بدم)

منتطر همدردی شمام...

پ.ن:یاد رابینسون کروزوئه افتادم .البته اون شرایطش از من بهتر بود.

ولی بازم خدا رو شکر .

پ.ن۲:آقا دوباره مثل اوندفعه نشه.من از ته دل راضی ام چون رفتن شهرستان برای من یه

مزایایی داشت هر چند معایب هم داشت.ولی به جان شریفتان من شکایتی ندارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:10 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم

گفتم شاید همه ندونن:نوبت بازی این هفته عکس های جهادی رو می دن

یعنی آقای یقینی دوره ۱۱ این کارو می کنه .

جای هر کی نیومد و هر کی وسط جهادی رفت خالی بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:7 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

کار منم جور شد.میرم جهادی.

خواستم در شادی ام شما رو شریک کنم.

التماس دعا.

(خوشحال شین دیگه ...)

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:21 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

آقا جان اشتباه شد.

اولا من یه چیز بگم.فرض کنین شما خدای ناکرده یه مریض رو به موت رو بشناسین و بدونین

این آدم دو سه هفته دیگه به دیار باقی تشریف می برد. وقتی این اتفاق نا خوشآیند رخ میده

شما ناراحت نمی شین؟چون که از قبل می دونستین (آقا این کاما رو اینجا چه جوری می نویسند؟)

عین هویج به زندگی عادی تون ادامه می دین؟

حالا این مثل قضیه دوره ما و مدرسه است!

مطلب دوم:آقا .عزیز.سرور.شوخی کردم بابا من که خودم به غایت راضیم از رتبه.

پاش بیفته شهرستانم می رم و معدن می خونم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:0 توسط احسان فرهادی |

سلام علیکم.

فک کنم با این نتایج مفید یک هفته عزای عمومی اعلام می کنه .

پس از همین الان به همه هم دوره ای ها تسلیت می گم.

ولی من یه پیشنهاد برای شورا دارم :اگه می شه  یه با پول دوره بجای جشن یه ساختمون خوب تو

یکی از شهرستانها اجاره کنه.همه میریم .من یکیش.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 13:46 توسط احسان فرهادی |