تبليغاتX
" href="rss.aspx" />

وبلاگ رسمی دوره سیزده دبیرستان مفید دو
ها؟!

آقا به وب ما هم سر بزنید

دفترنقاشی

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:14 توسط محسن تبریزی |

 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:32 توسط محسن تبریزی |

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز !

البته امیدوارم هنوزم کسی یه سری به این وبلاگ بزنه!

امروز که به وبلاگ سر زدم و دیدم نظرات به ۱۰ نفرم نمی رسه دلم گرفت

رفتم تو سال پیش....تو اون مطلبایی که بالای ۱۰۰ تا نظر داشت! کلی خندیدم...

و یاد شب قدر امسال افتادم که تا سحریمونو خوردیم شروع کردیم به یادآوری خاطرات کلاسها که فکر کنم یه ۳ ساعتی طول کشید!

خواهشمندم یک فرد ۱۳هی با جنم بیاد و این اتفاقاتی که توی این یکسال تو وبلاگ افتاد را (به همراه گلچین برخی از مطالب و نظرات ) شرح بده!

اصلا اسم چند نفر هم به عنوانهای مختلف(مث پربیننده ترین مطالب - پر مطلب ترین- جالب ترین...) مطرح کنیم....

اما فکر نکنم کسی دل و وماغشو داشته باشه....

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد          دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:38 توسط محسن تبریزی |

محسن
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:4 توسط محسن تبریزی |

شبهای قدر امسال هم تموم شد! با تشکر از تمامی دوستانی که به کلبه این حقیر تشریف آوردند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط محسن تبریزی |

این پیغامو خود رستم دستان بهم داد تا پخش کنم:

اطلاعیه

رخش اینجانب رستم دستان مدتی است مفقود العسل شده(یعنی گم شده) !

و معلوم نیست دوباره کدوم دختر ترشیده ای که رو دست باباش باد کرده دیواری کوتاه تر از ما گیر نیاورده و اسپ ما را دزدیده!

به همین علت اینجانب اعلام می نمایم که به هیچوجه قصد ازدواج و بخصوص بچه دار شدن ندارم!!! ( آخه من نمی دونم چرا هیچکی اسب جومونگو نمی دزده)

در ضمن قیمت موز هم افزایش یافته

من

 

جواب:احتمالا چون نویسنده جومونگ وقت کافی برای کپی کردن و ساختن داستان نداشته ! البته کلا این کره ایها یه کم بی بته ان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:14 توسط محسن تبریزی |

بازهم مطلب اینترنتی!اه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:41 توسط محسن تبریزی |

واسه اینکه جو عوض شه این مطلب نسبتا قدیمی می ذارم:

محسن سابق!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:32 توسط محسن تبریزی |

 بر و بچزغ! تا چندم امتحان دارین؟!

شاید بشه کاری کرد...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9:18 توسط محسن تبریزی |

۲۵ اردیبهشت

یکهزارویکصد و یکمین زادروز

شاعربزرگ پارسی سرا

فردوسی سترگ

برهمه ایرانیان و دوستداران شعر و ادب

خجسته باد

دكتر «ميرجلال‌الدين كزازي» شاهنامه‌پژوه در نشست «هم انديشي هزاره شاهنامه فردوسي» كه جمعه (25 ارديبهشت) در سراي اهل قلم برگزار شد، گفت: «ما در ايران زمين سخنوران بزرگ فراوان داريم، شاهكار ادبي ايران هر يك به گونه‌اي است كه نازش، سرافرازي و جاودانگي مردمي را نمود مي‌كند كه هر يك از آن‌ها به تنهايي نام ايران را جاودان مي‌سازد.»/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:6 توسط محسن تبریزی |

بوی عیدی                               بوی توپ                                 بوی کاغذ رنگی

               بوی تند ماهی دودی                   وسط سفره نو

                              بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

     با اینا زمستونو سر می کنم                      با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول                   وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

                            بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

     با اینا زمستونو سر می کنم                      با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه            شوق یک خیز بلند ازروی بته های نور

                          برق کفش جفت شده توگنجه ها

      با اینا زمستونو سر می کنم                      با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک       ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه  

                          بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم                      با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه                            بوی حوض                               عطر خوب نذزی

          شب جمعه پی فانوش                    توی کوچه گم شدن

                           توی جوی لاجوردی حوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر می کنم                      با اینا خستگیمو در می کنم

   شاعر:شهریار قنبری                                                  خواننده:زنده یاد فرهاد مهراد

                                محسن بیگ

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:42 توسط محسن تبریزی |

اگه گفتید چه جوری میشه رضا رو زجر داد: ببندیش به تیر برق وبهش بگیه کوچه اونطرفی شام میدند

اصفهونيا رو از چهار تا چيز ميشه شناخت: - همشون زيرشلواري آبي راه راه دارن - هر قلوپ نوشابه كه مي‌خورن به شيشه نگاه مي‌كنن ببينن تا كجاش رفته - جلوي در واميستن و به جاي اينكه بگن بفرمايين تو، ميگن حالا چرا نميان تو؟ - بستني ليواني كه مي‌خورن حتما درش رو مي‌ليسن

1ارمنيه و ذکایی و نقدی و هادی يك عمر رفيق بودن. باري، از بخت بد، ارمنيه مرحوم ميشه، باقي رفقا هم ميرن تشييع جنازش. رسم اين ملت هم گويا اين بوده كه هركدوم از نزديكان بايد دم آخري يك پولي مينداختن تو قبر. خلاصه اول ذکایی ميره بالاسر قبر و كلي گريه زاري ميكنه و آخر هم دست ميكنه، ده تا هزاري ميندازه تو قبر. بعد نقدی مياد باز كلي آه و ناله ميكنه و بعد هم دست ميكنه ده تا هزاري ميندازه تو آخري نوبت هادی ميشه، مياد جلوي قبر كلي گريه زاري ميكنه، آخرش هم با بغض ميگه: شرمنده، من صبح وقت نشد برم بانك پول بگيرم. بعد يك چك سي‌هزارتومني مي‌نويسه ميندازه تو قبر، بيست‌هزارتومن بقيشو برميداره!!!

یه بار چابکرو با هادی دست به یقه میشه.هادی بجای عمل متقابل التماس کنان با لهجه شیرین اصفهانی میگه<<آقا شوما را به خدا یقمو ول کنین آ گوشمو بیگیرین.آخه یقم پاره میشد>>

خیلی یخ بود میدونم

محسن بیگ

و

امیرحسین ترابیان

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:54 توسط محسن تبریزی |

با توجه به استقبال دوستان و درخواست مکرر از اینجانب .اقدام به فاش کردن عکسی دیگر از این جانور ۲پا کردم...........

<Photo0329.jpg         

                                         محسن بیگ

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:41 توسط محسن تبریزی |

 

به پسرم درس بدهید

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 

ببخشید که طولانی بود اما تامل برانگیز....

                       محسن بیگ

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:30 توسط محسن تبریزی |

بدشانس ترین دزدان ايران

تمام اين ماجراها واقعی است

 هر كاري شانس مي‌خواهد، حتي دزدي و كلاهبرداري. معلوم نيست بعضي از مجرم‌ها با اين هوش سرشار و شانس شكفته با چه رويي مي‌روند سراغ كار خلاف. يكي وسايلش را جا مي‌گذارد، آن يكي يادش مي‌رود قبلا هم از همين جا دزدي كرده و يكي ديگر از بخت خوشش يقه يك بوكسور را مي‌گيرد. اين هشدار كاملا جدي است: اگر نمي‌توانيد روي اقبال‌تان حساب باز كنيد يا موقع تقسيم هوش در صف ديگري ايستاده بوديد، لااقل دور تبهكاري را خط بكشيد. اين طوري هم خودتان راحت‌تريد، هم آن بنده خداهايي كه قرار است گير شما بيفتند. پليس هم دردسر نمي‌كشد و آمار پرونده‌هاي قضايي بالا و بالاتر نمي‌رود.

 احتياط كن

احتياط شرط عقل است. مخصوصا اگر براي دزدي به يك آپارتمان 5 طبقه رفته باشيد. يك دزد سحرخيز چند وقت پيش ساعت 7 صبح به يك ساختمان مسكوني رفت و دست به كار شد اما يك دفعه يكي از اهالي ساختمان را ديد. براي اينكه خودش را پنهان كند، به طرف پشت بام دويد و بعد سعي كرد از سيم آنتن آويزان شود و خودش را به كوچه برساند اما سيم پاره شد و او از طبقه پنجم سقوط كرد. دزد بينوا كه شانس آورده در اين حادثه زنده مانده بود، با دست و پايي گچ گرفته دستگير و راهي بازداشتگاه شد. يكي ديگر از همين دزدهاي بي‌احتياط براي سرقت به خانه‌اي در كامرانيه رفت اما وقتي مي‌خواست از لاي ميله‌هاي حفاظ وارد آنجا شود، گير كرد و هر چه دست و پا زد نتوانست خودش را خلاص كند به همين خاطر با داد و فرياد از همسايه‌ها كمك خواست و كار به آتش‌نشاني كشيده شد و بالاخره بعد از بريدن نرده‌ها او را نجات دادند البته بعد از اين كار پسر سارق به كلانتري 123 نياوران تحويل داده شد.

 

 

نقشت را بشناس

ساعت 12 شب 12 آذر بود كه ماموران گشت پليس دو مرد را در حال از جا درآوردن يك دريچه فلزي از زمين ديدند و سراغ‌شان رفتند و شروع كردند به پرس‌وجو. آن دو نفر هم بدون اين كه كم بياورند، سرشان را بالا گرفتند و با اعتماد به نفس مثال‌زدني گفتند كارمند سازمان آب و فاضلاب هستند و الان هم دارند ماموريت‌شان را انجام مي‌دهند. همين يك جمله كافي بود تا هر دو نفرشان دستگير شوند، چون آنها دريچه كانال مخابرات را از جا كنده بودند، همان دريچه‌هايي كه در كوچه و خيابان كف زمين مي‌بينيم و هر كدامش 90 تا 120 كيلو چدن خالص دارد و كلي مي‌ارزد. خلاصه بعد از دستگيري اين دو نفر معلوم شد آنها همان سارقاني هستند كه از مدت‌ها قبل به جرم دزديدن دريچه‌هاي كانال مخابرات در منطقه فلاح، يافت‌آباد، شهرك وليعصر و بعد منيريه تحت تعقيب بودند و شركت مخابرات بارها عليه‌شان شكايت كرده بود.

فرداي همان روز هم يك آقايي كه لباس نيروي انتظامي تنش بود و درجه‌هايش نشان مي‌داد سرهنگ است براي يك سفر كوتاه به سالن راه‌آهن رفت اما بلافاصله دستگيرش كردند چون اين مرد محترم نمي‌دانست لباس پليس بايد آرم و رسته هم داشته باشد و فقط چسباندن ستاره روي دوش كافي نيست. او يك مامور قلابي بود كه مثل دو دزد قبلي نقشش را خوب نشناخته بود.

برگشتن، ممنوع!

حتما اين جمله معروف پليسي را شنيده‌ايد كه مجرم به صحنه جرم بر مي‌گردد. البته آنها اين كار را مي‌كنند تا اگر اثر و ردپايي به جا مانده بود پاك كنند و از بين ببرند اما اين ضرب‌المثل در مورد دزدان گزارش ما دليل ديگري دارد. چند وقت پيش مرد قوي‌هيكلي به يك بانك رفت و همين كه مسوول باجه سرش را برگرداند، هر چه چك و پول نقد نزديك گيشه بود، برداشت و فرار كرد. با تحقيقات پليسي معلوم شد اين دزد ناشناس 373 هزار تومان پول نقد، دو فقره تراول چك 500 هزار توماني، دو فقره چك 100 هزار توماني و سه فقره چك 50 هزار توماني دزديده است. در حالي كه هيچ ردپايي از سارق وجود نداشت مدتي بعد خود او به همان بانك رفت. البته اين بار هدفش دزدي نبود. رفته بود آنجا تا به حسابش پول بريزد. او مثل يك مشتري متشخص فيش گرفت و داشت آن را پر مي‌كرد كه كارمند شعبه به خاطر هيكل درشت بلافاصله او را شناخت و با پليس 110 تماس گرفت. پرونده اين متهم در حال حاضر در شعبه 10 دادسراي ناحيه 5 تهران در جريان است.

حواست كجاست؟

اين كم‌حواسي هم بددردسري است مخصوصا براي شاغلان در حرفه‌ سرقت. محسن 27 ساله يكي از همين دزدان كم‌حواس است كه چند وقت پيش در غياب صاحبخانه به منزلي در خيابان خاوران دستبرد زد و هر چيز باارزشي كه آنجا بود، جارو كرد اما وقتي به خانه‌اش برگشت تازه فهميد چه اشتباهي كرده است. او گواهينامه و كارت موتورسيكلتش را در محل سرقت جا گذاشته بود. محسن چند روزي فكر كرد تا اينكه چاره كار به ذهنش رسيد و دوباره به همان خانه رفت. اين بار زنگ زد و وقتي زن صاحبخانه در را باز كرد به طرفش حمله‌ور شده و پاي زن را بست و شروع به تهديد كرد تا مداركش را پس بگيرد اما همسايه‌ها كه صداي داد و فرياد را شنيده بودند، پليس را خبر كردند و اينطور شد كه محسن افتاد پشت ميله‌هاي زندان.

آرش هم يكي ديگر از همين نوع خلافكارها است كه الان به دستور داديار شعبه 10 دادسراي ناحيه 6 تهران در زندان به سر مي‌برد. او براي اينكه پول‌هاي رفيق تازه‌اش را به چنگ بياورد، نقشه پيچيده‌اي كشيد. آرش كه خيلي اتفاقي با مردي به نام فيروز آشنا شده و فهميده بود مقدار زيادي دلار دارد به او گفت مهندسي را مي‌شناسد كه در كار خريد و فروش ارز است. اين طوري فيروز را وسوسه كرد تا پنج هزار دلارش را به مهندس بفروشد. فيروز پول‌ها را در يك ساك گذاشت و سراغ آرش رفت اما مرد كلاهبردار بهانه‌اي آورد و گفت فعلا مهندس سرش شلوغ است و بهتر است با هم به استخر بروند تا وقت بگذرد. در استخر بود كه آرش ساك دلارها را يواشكي برداشت و جيم زد و فيروز وقتي زمان شنا تمام شد تازه فهميد چه بلايي سرش آمده است. او هيچ نشاني از سارق نداشت و حتي اسم كاملش را هم نمي‌دانست. اما يك شانس بزرگ آورد. آرش ساك او را برداشته و كيف خودش را جا گذاشته بود. بالاخره با مدارك شناسايي داخل كيف متهم دستگير شد و اعتراف كرد ماجراي مهندس دروغ و نقشه دزدي بوده است.

از همه اين دزدها بدشانس‌تر مرد 37 ساله‌اي به نام مجيد است كه قبلا به حبس ابد محكوم شد، اما يك سال قبل فرار كرده و اين بار سراغ دزدي رفته بود. او با دو همدستش مرد ثروتمندي را كه تازه از بانك پول گرفته بود، شناسايي و تعقيب و لاستيك ماشين‌اش را پنچر كرد. مرد پولدار سرگرم كلنجار رفتن با لاستيك خودرو بود كه مجيد و دو دوستش به او حمله‌ور شدند و كيفش را دزديدند اما زنداني فراري در اين گير و دار موبايلش را داخل اتومبيل مالباخته جا گذاشت و با همين سرنخ خيلي زود دستگير شد. او حالا به خاطر همين اشتباه بايد تا آخر عمرش پشت ميله‌هاي زندان بماند.

 

امان از بخت بد

«من بدشانس‌ترين دزد ايران هستم.» اين را يك متهم به نام احسان مي‌گويد و قانون احتمالات هم حرفش را تاييد مي‌كند. او چندي قبل در يكي از محلات خلوت غرب تهران، كيف زن جواني را دزديد و بدون هيچ مشكلي فرار كرد. احسان يك ساعت بعد به فكر افتاد از كارت عابربانك اين زن كه در كيف او بود، پول برداشت كند كه البته تا اينجا هم اشكالي پيش نيامد چون رمز كارت هم داخل كيف بود. احسان براي اينكه خيلي سريع به يك شعبه بانك برسد، از يك موتورسوار مسافركش كمك خواست و آن دو با هم به مقابل يك دستگاه خودپرداز رفتند بعد احسان چون نمي‌دانست اين دستگاه‌ها چطور كار مي‌كند باز هم از مرد موتورسوار درخواست كمك كرد و آن مرد هم بدون هيچ مشكلي كارت را گرفت تا داخل دستگاه كند اما يك دفعه ديد اسم و مشخصات همسرش روي كارت ثبت شده است. مرد موتورسوار با احسان درگير شد و او را دستگير كرد. بعد هم در تماس با زنش از ماجراي سرقت باخبر شد و متهم را به پليس تحويل داد. اينطور شد كه احسان لقب بدشانس‌ترين دزد ايران را به خودش اختصاص داد و وقتي براي بازجويي به شعبه 8 دادسراي جنايي منتقل شد، به بازپرس پرونده گفت: «واقعا اين بدشانسي نيست كه بين 13 ميليون آدمي كه در تهران زندگي مي‌كنند، شوهر همان زن سر راه من سبز شود؟»

البته احسان در تصاحب مدال طلاي بدشانسي با پسر 16 ساله‌اي به اسم رامين رقابت تنگاتنگي دارد. رامين چند وقت پيش در حالي كه مشروب خورده بود، در پارك سليمانيه تهران، جلوي يك پسر جوان را گرفت و با تهديد از او خواست هر چه پول دارد تحويلش بدهد اما كتك مفصل خورد و بعد هم دستگير شد. چگونگي ماجرا را از زبان طعمه رامين بخوانيد: «من بوكسور هستم. آن روز هم تازه از باشگاه بيرون آمده بودم و داشتم به خانه مي‌رفتم كه رامين جلويم را گرفت و سعي كرد با تهديد چاقو مرا بترساند در آن شرايط چاره‌اي نديدم جز اينكه از فنون مشت‌زني استفاده كنم. بعد از آن كه رامين كتك مفصلي خورد مردم دورمان جمع شدند بعد هم ماموران گشت كلانتري 122 از راه رسيدند و پسر زورگير را بازداشت كردند.»

دزدان براي يك سرقت موفق فقط كافي نيست مراقب بوكسورها يا همسران طعمه‌هايشان باشند، آنها بايد آمار نقل و انتقالي كارمندان بانك را هم بگيرند تا به سرنوشت «جواد – م» گرفتار نشوند. او يك كلاهبردار حرفه‌اي بود كه از يك بانك دسته چك گرفت و با خريدهاي ميليوني و صدور چك‌هاي بلامحل كلي پول به جيب زد و اين كار حسابي زير دندانش مزه كرد براي همين تصميم گرفت اين بار از بانك ديگري دسته چگ بگيرد اما چون مي‌دانست اسمش در ليست سياه قرار گرفته است به يك جاعل 100 هزار تومان پول داد و شناسنامه قلابي گرفت. او اين بار به شعبه جديدي رفت اما همين كه مداركش را تكميل كرد خودش را در محاصره ماموران پليس ديد. ماجرا از اين قرار بود كه يكي از كارمندان بانك اول به شعبه دوم منتقل شده بود و به محض ديدن جوان او را شناخت و فهميد همه مداركش جعلي است به همين دليل بلافاصله با پليس 110 تماس گرفت تا اين مرد هم در فهرست بدشانس‌ترين تبهكاران ايران جا بگيرد

 

محسن بیگ

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:22 توسط محسن تبریزی |

به یاد مشهد تابستان ودداع

این ۳ تا عکسم ببینید و خودتون در مورد رضا قضاوت کنید:

 

رضا-شیشلیکی دهان-نقلی مهدی-مظلوم

اینم عاقبت اعتماد به رضا!

در ضمن اینم عکس دستغیب(winston light) که بالا نمی اومد:

 

دستغیب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:15 توسط محسن تبریزی |

ینجانب محمد دستغیب در مقابل دیدگان شما بزرگواران سیزدهی پوزش طلبیده و از اینکه مدتی با لفظ مستعار Winston Light  موجب تشویش اذهان عمومی شدم  طلب بخشش دارم :

آره!بالاخره مچمو گرفتین! من با ۲ تا کامپیوتر و ۲ تا یوزر مختلف کار می کردم...محسن بیگ رحم کن

عکسی که عوامل محسن بیگ از دستغیب هنگام دستگیری گرفتند

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:58 توسط محسن تبریزی |

از بدو ورود به فکر عضویت در یک انجمن تاریخی بودم تا این که بالاخره در انجمن ایرانشناسی و ایرانگردی ثبت نام کردم که از بخت بدم با میلاد این کارو انجام دادم.

پس از هفته ها وعده وعید با این میلاد به اولین نشست عمومی رفتیم. در پوست خود نمی گنجیدم

اما....

هنگام ورود احساس کردم در یک کشور دیگم که از ایران خیلی خیلی دور بود far far away()

همه به چشم اقلیت به من و میلاد نگاه می کردند. همه به زبان عجیبی صحبت می کردند که مملو از حروف "گ" "خ" "غ"و..... بود(همه از من می پرسیدند می دونی "بلَه" یعنی چجه؟)

ناگهان فهمیدم که قوم ترکان منو احاطه کرده.

اول سخنرانی می خواست جلسه ترکی باشه که وقتی قیافه حیرت زده منو میلادو دیدند فارسی حرف زدند (البته قرار شد واسه جلسات بعدی مترجم بیاریم)

آرزوی تعدادی چوب می کردم به همراه صادق

ببینید که این علم و صنعت عجب دیوانه خانه ایست که انجمن ایرانشناسی که همه باید ایرانی باشند همه آذری اند

*far far away کاملا فارسیست چطور؟

تکامل away: آهای ...هوی.... هی.....یارو.....away

تکامل far: فردوسی.... فر.....دوسی...far

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:12 توسط محسن تبریزی |