تبليغاتX
" href="rss.aspx" />

وبلاگ رسمی دوره سیزده دبیرستان مفید دو
محسن
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:4 توسط محسن تبریزی |

این پیغامو خود رستم دستان بهم داد تا پخش کنم:

اطلاعیه

رخش اینجانب رستم دستان مدتی است مفقود العسل شده(یعنی گم شده) !

و معلوم نیست دوباره کدوم دختر ترشیده ای که رو دست باباش باد کرده دیواری کوتاه تر از ما گیر نیاورده و اسپ ما را دزدیده!

به همین علت اینجانب اعلام می نمایم که به هیچوجه قصد ازدواج و بخصوص بچه دار شدن ندارم!!! ( آخه من نمی دونم چرا هیچکی اسب جومونگو نمی دزده)

در ضمن قیمت موز هم افزایش یافته

من

 

جواب:احتمالا چون نویسنده جومونگ وقت کافی برای کپی کردن و ساختن داستان نداشته ! البته کلا این کره ایها یه کم بی بته ان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:14 توسط محسن تبریزی |

حقوق دوست و رفیق از منظر امام زین العابدین علیه الصلوه و السلام که در رساله ی حقوق ایشان آمده به شرح زیر است:

... و اما حق دوست و رفیق این است که تا آنجا که می توانی به آیین فضل و احسان با او دوستی کنی وگرنه دست کم در مصاحبت با او از حد انصاف خارج نشوی و همانطور که او تو را گرامی می دارد٬ گرامیش داری و به اندازه ای که از تو پشتیبانی می کند ٬از او پشتیبانی کنی. مبادا در کار نیک در بین شما ٬ او از تو پیشی بگیرد٬ پس اگر پیشدستی کرد باید آن را تلافی کنی. او را تا آنجا که سزاوار دوستی است٬ در حقش کوتاهی نکن و خود را موظف بدار که خیر خواه و نگهدار او باشی٬ و در طاعت پروردگارش یاریش نمایی و در ترک گناه یار و مددکار او باشی. سپس برای او مایه ی رحمت باشی نه عذاب٬ ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 6:44 توسط مجتبی خاکسار |

هر چی فکر کردم که یه چیزی بنویسم تا وبلاگ از این رکود در بیاد به ذهنم نرسید که نرسید!

زور که نیست!

اصلا به من چه؟!

این همه آدم.

اصلا چیز به در نخوریه این وبلاگ.

اقل کمش الان دیگه به درد نخور شده...

بعضی موقع ها حالم به هم می خوره میام توش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:59 توسط مجتبی خاکسار |

همون روزها که با هم تو سفرا بودیم؟ همون روزا  که شریک درد و غم هم بودیم؟ همون روزا که درد همه یه چیز بود؟ همون روزا که همش شوخی و خنده بود؟ همون روزا که همش کار و خستگی بود؟ همون روزا که فقط زنگ بازی بود فکر و خیالمون؟ همون روزا که امتحانات همه رو شاکی کرده بود؟  واینستاده بودیم جز خودمونود بعد نماز؟ همون روزا که اول نماز بود بعد ناهار؟ همون روزا که هیچکی حال نداشت از خواب بیدار شه؟ همون روزا که از تکالیف گله داشتیم؟ همون روزا که رو پای هیچکس واینستاده بودیم جز خودمون؟

اون روزا که برنمیگرده ، پس یاد اون روزها به خیر که وقتی میومدی تو وبلاگ امکان نداشت مطلب جدیدی نباشه! همون روزا که هر مطلبی کلی نظر داشت! همون روزا که وبلاگ در روز 220 تا بازدید داشت! همون روزا که واسه اعتراض یا تایید یه مطلبی کلی مطلب میومد! اون روزا که برنمیگردن،کاش این روزا برگردن!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:24 توسط امیر ذکایی |