
میلاد حضرت علی بن موسی الرضا را به ساحت مقدس امام عصر ارواحنا فداه تبریک عرض می کنیم.
عکس های زیبا از گنبد و مناره های حرم مطهر آقا
....... پ . ن .........................................
به كوري چشم آرمان ها...
درمان بیماری ها با قرآن
.یاد ناصر خسرو افتادم.
پ.ن:آخه آدم که یه چیز میبینه با انگشت نشون نمیده(ط.ب.ی)
اطلاعیه
رخش اینجانب رستم دستان مدتی است مفقود العسل شده(یعنی گم شده) !
و معلوم نیست دوباره کدوم دختر ترشیده ای
که رو دست باباش باد کرده دیواری کوتاه تر از ما گیر نیاورده و اسپ ما را دزدیده!![]()
به همین علت اینجانب اعلام می نمایم که به هیچوجه قصد ازدواج و بخصوص بچه دار شدن ندارم!!! ( آخه من نمی دونم چرا هیچکی اسب جومونگو نمی دزده)
در ضمن قیمت موز هم افزایش یافته
من
جواب:احتمالا چون نویسنده جومونگ وقت کافی برای کپی کردن و ساختن داستان نداشته ! البته کلا این کره ایها یه کم بی بته ان
اين ماجرايي كه مي خام براتون تعريف كنم بر مي گرده به يكي دو روز قبل از عيد مبعث ...
بذاريد از اوله اول تعريف كنم ، از وقتي كه محسن(تبريزي) از حامد(رحيمي) توي دانشگاه(شريف) پرسيد: "ماشين آوردي؟" حامد هم گفته: "آره"
حامد و محسن و سيدممد(شجاعي) و اميرحسين(ترابيان) ، با ماشين حامد بعد از امتحان رفتن خوش گذروني ... آخه حامد قرار بوده بره مكه و قرار شد كه مهمون كنه ... ماشين رو پارك مي كنن و ميرن داخل يه مجتمع تجاري تا رستوران پيدا كنن ولي هيچي اونجا نبوده ... وقتي بعداز يه ربع برمي گردن مي بينن كه يه وانتي داره ماشينشون رو براي حمل به پاركينگ بكسل مي كنه ... آخه چند متريه تابلو حمل با جرثقيل پارك كرده بودن ... متأسفانه خواهش و تمنا و غيره و ذلك كارساز نبوده و با ماشينشون ميرن پاركينگ ... افسر راهنمايي رانندگي هم با خونسردي كامل و خوش و بش كردن ماشينشون رو مي خوابونه ...
[از اينجا من وارد قضيه شدم] فردا صبح من و حامد (با ماشين من) رفتيم دنبال ترخيص ماشينش ... بعداز تقريبا يكي دو ساعت اين ور و اون ور رفتن راهيه پاركينگ شديم ... ساعت حدود يك ظهر بود ... حامد ماشينش رو گرفت ... گفتيم سريع بريم خونه تا به ناهار برسيم ... از صادقيه شروع به گاز دادن كرديم ... سره چهارراه ها كنار هم وايميستاديم و باهم درباره مسافرت مكه حامد صحبت مي كرديم ... از شيخ فضل الله رفتيم بالا ... بعضي اوقات من جلو بودم و بعضي اوقات حامد ... انداختيم توي همت ... چند بار سرعتمون به 120 هم رسيد ... نزديك مدرس بوديم كه حامد جلوتر از من بود ... ديدم يه زانتيا (نامحسوس) مثل اسب از كنارم رد شد ، رفت كنار حامد ... چند تا شكلك در آورد تا حامد زد كنار ... منم رفتم جلوتر زدم كنار ... كلي خنديدم ... پيش خودم گفتم بيچاره تازه ماشينش رو از پاركينگ ترخيص كرد ...بعد از چند لحظه ديدم همون زانتيا اومد كناره من و گفت: "مدارك!!!" ... منم پياده شدم ديدم حامد اومد پشتم وايستاد ... بعداز متهم شدم به سرعت غيرمجاز و لايي كشيدن و سبقت سره پيچ و سبقت از راست فهميديم كه اين پليسه از همون صادقيه كه ما بعضي اوقات كنار هم وايميستاديم شك كرده بودن كه مي خايم كل باندازيم ...
گفت هردوتون بايد بريد پاركينگ .. .با كلي صحبت و توجيه و غيره گفت: "اين كارا اصلا به شما نميآد ... به قيافتون نمي خوره ... اگه خيلي خوبي بخام بهتون بكنم ، يكي تون رو مي برم پاركينگ ، انتخاب كنيد كدومتون " ... ما هم رفتيم كنار جدول نشستيم و فكر كرديم ... خوش بختانه از باك بنزين زانتيا همين طور داشت بنزين مي ريخت بيرون (خراب شده بود) ... پليسه كلي ما رو مي خاست بترسونه ... البته من كمي ترسيده بودم ... ولي حامد عين خيالش نبود چون همين الآن از پاركينگ آورده بود بيرون ... ماشينش رو ... من از اين مي ترسيدم كه گفت ماشينت يك ماه تو پاركينگ مي خوابه ...
حدس بزنيد چي شد ... اينقدر داشت از ماشينشون بنزين مي ريخت بيرون كه نشستن تو ماشين و مداركمون رو پس دادن و گفتن :" بچه هاي خوبي باشيد" و رفتن ... ما هم با 60 تا سرعت تا خونه هامون رفتيم ... وقتي رسيدم خونه ساعت 3 ظهر بود .
راستي حامد(رحيمي) و احسان(اخوان) ديشب رفتن عمره دانشجويي ... گفتند كه حلالشون كنيد ...
ياعلي
محسن بیگ ![]()
خوبيد ؟؟؟!!!
رفتيم مشهد و اومديم ... ۱۵ تایی ... جاي اونايي كه نيومدن خيلي خيلي خيلي خالي بود ... خوش گذشت
اينم عكساي اونايي كه اومدن ...
البته عكس مجتبي و اشكان رو يادم رفت كه بگيرم ... شرمنده

![]()



![]()
![]()
![]()





یاعلی
این ۳ تا عکسم ببینید و خودتون در مورد رضا قضاوت کنید:
اینم عاقبت اعتماد به رضا!![]()
در ضمن اینم عکس دستغیب(winston light) که بالا نمی اومد: